![]() |
![]() |
|
| زمزمه ای همیشگی |
|
اینجا ایستگاه آخر است، باید نقشه راه زندگی ات را ترسیم کنی. شمایلی که تنها با قدرت ذهن تو ترسیم می شود و به اندازه وسعت نگاهت، گسترش می یابد.
اگر به کوچک قانع شوی، بیش از آن بدست نخواهی آورد و اگر بلندپروازانه بیاندیشی از واقعیت گریز نمی توانی کرد. و اگر پلکانی بسازی براساس واقعیت ها، شاید بلند پروازی هایت رویایی کودکانه بیش نباشد. آری! اینجا ایستگاه آخری است که باید بعد از آن را پیاده بروی. میان تو و آرزوهایت پلی خواهد بود به استحکام آگاهی که از توانت داری. تصورات ذهنی از توانمندی هایت همانقدر می تواند موثر و مثبت باشد که تو را به مقصد برساند و یا در میانه راه به پرتگاهی عمیق رها کند. آری! پیاده شو و نقشه راه زندگی را بر اساس واقعیت ها ترسیم کن، اما از بلندپروازی هایت غفلت مکن! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 18:52 توسط علی مزاری |
|
|
برایت نامه ای از دل نویسم،دلی غمگین ولی پرشور و سرکش
دلی مجنون و عاشق، گرفتار شقایق، برایت نامه ها از دل نویسم، از این دیوانگی های شبانه از این هر روز بی تو، بی ترانه، برایت می نویسم بی بهانه، من سنگی، ولی بی روح و خسته دلشکسته که من، بی تو چنین گشتم، شکستم، شکستم، شکستم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 21:3 توسط علی مزاری |
|
|
از این حدود که می گذری، دیگر مسیری برای پیمودن نیست. تنها خطوطند که درهم تنیده اند، شکسته و خمیده، مبهم و پرازدحام. به اینجا که می رسی، به این محدوده بی نهایت دشوار، احساس می کنی که چه زود به آخر رسیده ای. واژه ها جایشان را به خطوطی نامفهوم می دهند، یقین جایش را به ابهام. خطوط سرکش پرغوغا، شروع به بازی می کنند، از میانشان که می خواهی عبور کنی به بازیت می گیرند. گیج و مبهوت و نگران، صدای خنده هایشان را می شنوی که به سخره ات گرفته اند. چون سیاهچاله ای، گرداب گونه، تو را به اعماق خود می کشند. سردر گم و فراموش می شوی. شاید چاره این باشد که دوباره خود را پیدا کنی، اما هر بار بیشتر گم می شوی و رهایی دشوارتر؛ از خطوطی سیاهرنگ که برای خود ساخته ای. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 22:53 توسط علی مزاری |
|
![]() واژه هایی که کنار هم نمی نشینند. افکاری که با هم نمی خوانند. و در نهایت اثرهایی که خلق نمی شوند. با این حال تصمیم گرفته ام، باز هم بنویسم. قلم سنگی من! دو سه خطی بنویس در عبور کلمات، واژه هایی همه محدود به افکاری پوچ! از میان جملات، ... قلم سنگی بی احساسم! دو سه بیتی بسرای در گذاری به خیال، وهمیاتی همه هذیان و محال، ... من و این شعر و قلم درد یکسان داریم همه بی احساسیم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 10:9 توسط علی مزاری |
|
|
"به تنگ آمده بودم". شاید این جمله برای بیان آنچه گذشت کافی نباشد، اما شاید نمی شود برخی اتفاقات را با جملات بیان کرد. شاید هم توان و وُسع من در همین اندازه است. اما خدا می داند به چه اندازه به تنگ آمده بودم، از آنچه که به خود کرده ام. سالهایی که می توانست، به صورت دیگری باشد، اما اشتباهاتی مرتکب شدم که حال تنها افسوس و افسوس و افسوس از آن باقی مانده. و حال من مانده ام با آنچه گذشت و آنچه اکنون پیش رویم هست. به نقطه ای رسیده ام که گویی جایی برای اشتباهی دیگر نیست. من مانده ام و خودم و تنها خودم. گویی باید از نو شروع کنم. و من در نهایت "درماندگی" بودم. درماندگی از آنچه با خود می کردم. توصیف آن در قالب کلمات برایم سخت است اما تصمیم گرفته ام که بنویسم. شاید درماندگی هم لغتی کلیشه ای است، اما فرقی نمی کند. چه "به تنگ آمدن" بود و چه "درماندگی" یا "عجز" و "ناتوانی" و یا حتی "بیچارگی" هرچه که بود، بین آنها تفاوت چندانی نیست. همه آنها کلماتند و من هرچه بنویسم تنها با کلمات بازی کرده ام. مهم درک کلمات است و آن بستگی به مخاطب آن دارد. شاید تنها مخاطب واقعی خودم باشم، اما این عدم اطمینان شاید مربوط به یک نیاز درونی است. نیاز به یک نگاه متحول شده یا دلسوز و یا کامل. حال آن نگاه، خود من یا دیگری و یا خود خدا باشد. و من در اوج "نیازمندی" و احتیاج بودم. شاید کاملترین کلمه برای توصیف، همین نیازمندی است. اما نیازمندی به معنای داشتن یک همراه. و وقتی به اطراف نگاه می کردم، نه خودی در کار بود، نه خدایی و نه کس دیگری. خود را در اوج تنهایی می دیدم. حتی خودم هم خود را تنها گذاشته بودم و از این بابت از جانب خدا هم انتظاری نداشتم، دیگری را هم که بماند. باید خود را پیدا می کردم. خود را رها کرده بودم و از این رو تنها برایم افسوس باقی مانده بود. و من "افسوس" می خوردم. صبح هنگام بود و من در اوج پشیمانی از کرده ها. نمی دانم چه شد که بسراغ دفترچه خاطرات قدیمی ام رفتم. شروع به خواندن نوشته های پنج، شش سال پیشم کردم و آن هنگام بود که تنم لرزید، وقتی که با خود گذشته روبرو شدم. حتی حال که در حال نوشتن هستم، ناخودآگاه بدنم می لرزد. چقدر فاصله گرفتم و چقدر از آنچه بودم عقب افتادم. چگونه توجیهات، تخیلات و انکار اشتباهات مرا تا این حد به عقب کشاند. هرچه بیشتر می خواندم، بیشتر افسوس می خوردم. ناخودآگاه به گریه افتادم، اما جلوی خود را گرفتم. با خود گفتم افسوس خوردن، دردی را دوا نمی کند. باید به این موقعیت به دید یک فرصت نگاه کنم. "فرصت" یا بهتر بگویم امید جزء ناگزیر خاطراتم بود. وقتی به خواندن ادامه دادم، گویی با خود حرف می زدم. با خودِ کمال گرا، هدفمند و امیدوار. خودِ کودک و یا نوجوانی که در حال بلوغ بود. خودی که حرف های بزرگی می زد، درحالیکه شاید مفهوم اکثر لغات و جملاتش را خود نیز درک نمی کرد. گویی مفهوم کلمات از جای دیگری بود و او با ناپختگی خود تنها کلمات را در قالب جملاتی کودکانه کنار هم گذاشته بود. اما وقتی دوباره آن خاطرات را مرور می کردم، گویی که ناخودآگاه برای خودِ آینده آنها را نوشته بودم. وقتی آنها را می خواندم، تمام کلمات و جملات با من حرف می زدند. جملاتی که ظاهرشان برایم آشنا بود ولی باطن آنها را اکنون درک می کردم. بدون اغراق بگویم، تک تک کلمات برایم مفهوم داشتند. شاید همه آنها کار خدا بود، برای آنکه روزی همانند امروز فرصتی در مقابلم قرار بدهد. هرچه بیشتر می خواندم ناخودآگاه بیشتر انرژی می گرفتم، بیشتر امیدوار می شدم. و در کنارش بیشتر متوجه اشتباهاتم می گشتم که تا چه اندازه هدفم را کوچک کرده ام و فراموش کرده بودم اهداف بزرگ، همت های بزرگ می طلبد. و تا چه اندازه از خدای خود فاصله گرفته بودم. کجاها راه را اشتباه رفتم و چه عاملی باعث شد که چنان اشتباهاتی را انجام بدهم. آری! هرچه می خواندم و هرچه گذشته ام را مرور می کردم، تنها و تنها یک عامل را می یافتم و آن این بود که خواستم معیار زندگی ام را تغییر دهم. شاید نامش را بگذارید هوس و یا جوانی، هرچه بود باعث شد معیارم را تغییر دهم و یا حداقل فراموش کنم. معیاری که در کودکی یافته بودم و آن نوع نگاهی بود که به رابطه ام با خدایم داشتم. و موفقیتم را در قالب این رابطه می دیدم. و حال کاملا به یقین رسیده ام، وقتی در تک تک صفحات خاطراتم، چه درون دفتر خاطرات و چه بیرون از آن احساسش کردم. هرکجا که در این رابطه، کم گذاشتم و کوتاهی کردم زیان و هرکجا بیشتر بها دادم نتیجه اش را دیدم و آنجائیکه مسیر زندگی ام را و طرز نگاهم را تغییر دادم، سقوطم را مشاهده کردم. و من مانده ام و یک فرصت و در کنارش معیاری به نام "توکل". شاید فرصت دیگری در کار نباشد، با این دید می خواهم به آینده نگاه کنم. تمام آنچه در این سطور و جملات گفته شد و شاید به مفهوم تحول برداشت شود، در قالب کلماتند و نه بیشتر. مهم آن چیزی است که خارج از این قالب اتفاق افتاده و می افتد و می تواند به معنای پذیرش و یا انکار تمام این نوشته منجر شود. هرچه باشد، نگاه باید مثبت اندیش و امیدوارانه باشد. هنگامیکه قرآن را باز کردم با این آیه روبرو شدم: «الا رحمه من ربک ان فضله کان علیک کبیرا» - اسرا 87 مگر آنکه رحمت و لطف پروردگار، که فضل و رحمت او بر تو بسیار است. پس ای خدای بزرگ، رحمت و لطف خود را شامل حالم کن که بسیارنیازمند آنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 7:26 توسط علی مزاری |
|
|
دیگر نه احساسی باقی مانده و نه امیدی. شاید گرفتار روزمرگی شده ام، یکنواختی و تکرار. نمی دانم دیگر از چه بنویسم. نه انگیزه ای برایم باقی مانده، نه توانی برای بیان احساسات تکراری. دیگر مثل گذشته ها به آینده نمی اندیشم که چه خواهد شد. مانند کودکی مشغول بازی های کودکانهء زندگی شده ام. گویی افسارم به دستان دیگری افتاده است. قید و بندها، مانع از آزادی افکارم و مانع از پیشرفت می شوند. اما بگذریم! با این حال، کمی هم از امید بگوییم. آری، کودکانه زیستن را برای شاد زندگی کردن انتخاب کردم. اگرچه انگیزه ها از بین رفته اند، اما روحیه نسبتا شادتر و آزادتری پیدا کرده ام. شاید این روحیه نسبتا شاد که به بهای از دست رفتن خیلی چیزهاست، جایی برای امیدواری هم باشد. نمی دانم، شاید این گونه بی منطق اندیشیدن ناشی از ناچاری است. ناشی از یکنواختی ها و اجبارهایی که آزادی اندیشه را از بین می برند. اما باید اوضاع تغییر کند. برای این کار اندکی رهایی لازم است. اندکی خود بودن و جسارت یافتن.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 6:50 توسط علی مزاری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:30 توسط علی مزاری |
|
|
ما دل خود را در این دنیا چه آسان باختیم آسمان را هم ز خود راندیم و بر خود آشیانی ساختیم ای دل بیمار ما، بی شک از هر قطره دریا حبابی ساختیم شعله ویرانگر عشقی چرا افروختیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:37 توسط علی مزاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شايد زندگي آن جشني
نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شدي تا مي تواني زيبا برقص. «چارلي چاپلين» |
| نویسندگان |
|
علی مزاری بودای کوچک |
| پیوندها |
|
پنج وارووووونه دولت عشق (سفری به درون) دل سوختگان ترانه بی ترانه خیمه عشق صالح سيستم افسون عشق عشق گمشده |
|
RSS
|